تبليغاتX
پاتوق زنان

پاتوق زنان

زنانه

به نام خدا

دوستان گلم سلام حالتون خوبه از ابراز محبتتون ممنونم

 واما بقیه ماجرا

من از درمانگاه با خواهر کوچیکه اومدیم وخواهر دومی رفت تا سونوی منو برای خواهرم فکس کنه البته بگم که طبق این سونو سن جنین دو روزبیشتر بود . 15 هفته و4روز.

خلاصه ما اومدیم خونه به مامان گفتیم و مادر شوهرم نیز فهمید ، همسری هم تماس گرفت و بهش گفتم ،از یکی از دوستام که سرکلاژ کرده بود از چندو چون کار مطلع شدم بعد به دکترم زنگ گفت: سرکلاژ لازم نیست ولی من بی نهایت می ترسیدم که حبه انگور رو از دست بدم وقتی همسری از یونی برگشت با خواهرم و مامان رفتند تا سونو رو به چند تا دکتر نشون بدن.

من و خواهر کوچیکه موندیم خونه سونو رو به 4تا دکتر نشون دادند و همه گفته بودند که سرکلاژ لازم است همون دکتری که دوستم رو عمل کرده بود قرار شد منو عمل کنه حق عمل رو توی مطبش گرفته بود و 4 تا آمپول پروژسترون 250هم نوشته بود که من هفته ایی یک بار بزنم .

خلاصه این 3 نفر 5/9 اومدن  خونه و قرار شد که 21/1/90 ساعت 9 صبح من عمل سرکلاژ رو انجام بدم شام خواهرم مرغ درست کرده بود که به علت ویار و استرس نخوردم فقط یک کاسه ماست خوردم و خوابیدم اونشب اینقدر خوابم میومد که دعا کردم هیچ وقت صبح نشه ، ولی وقتی ساعت 6 صبح برای نماز بیدار شدیم من دیگه خوابم نبرد . همسری می خواست بره یونی و باید زودتر می رفتیم بیمارستان تا کارهای پذیرش انجام بشه .

خلاصه آماده شدیم وخواهرم را سر راه بر داشتیم و مامانم رفت خونه و دو تا خواهرم با من بیمارستان اومدند .وقتی کارهای پذیرش انجام شد و رفتیم توی بخش دوستم الی هم اومد .

توی بخش پرستارها گفتند باید آزمایش خون برای عمل داشته باشی رفتیم آزمایشگاه توی زیر زمین ، آزمایشگاه خیلی شلوغ بود نشستیم تا نوبتمون بشه  خیلی گرسنه بودم و روده کوچیکه داشت روده بزرگه رو می خورد و خیلی استرس داشتم ولی جنین نازنین من بی خبر از همه جا مثل یک نبض زیر شکمم ابراز وجود می کرد . اشک در چشمانم حلقه بست تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر دوستش دارم خلاصه نوبتم شد ومن آزمایش دادم و رفتیم تو بخش لباسم رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم از شدت گرسنگی سردم بود .

پتو رو روم انداختم و دراز کشیدم از گرسنگی به خودم می پیچیدم 2 ساعت گذشت از دکترم خبری نبودمعلوم شد که اونروز روز کاریش نبود و اتاق عمل خالی نمسشد که بیاد عمل کنه منم هر چی به این نرس های بی انصاف می گفتم تو رو خدا یک سرم به من بزنید من دارم غش می کنم گوششون بدهکار نبود خلاصه خدا کمک کرد و من خوابم برد تا اینکه حدود 15/12 که اومدند گفتند آماده بشم برای عمل و همون لحظه بود که زنجیر اشک بر صورتم حلقه بست و بی شکیب گریه می کردم .

به خواهرم گفتم یه دستمال کاغذی بده دستمالی که من همراهم اورده بودم دستمال لوله ایی بود ، خواهرم 4 تا دستمال به من داد منم دستماها رو مچاله کردم واشکامو پاک می کردم آخه یه نفر به  این خواهرم بگه آدم حسابی این دستمال چیه به من دادی مثل لحاف روی کرسی ، خلاصه فقط این سوژه خنده دار اونروز بود من رفتم توی اتاق عمل و همچنان گریه می کردم هر چی ازم می پرسیدند چرا گریه می کنی جواب نمی دادم علت گریه ام این بود که دلم برای جنینم می سوخت ومی ترسید م که خدایی نکرده از دست بدمش خانومه توی اتاق عمل که فقط یادمه که چشماش سبز بود گفت چند وقته حامله ایی؟ من: 3 ماه و نیم جنست جنین چیه؟ من: پسر

اسمش چیه ؟ من: امیر رضا

می خواست منو آروم کنه ولی من خیلی داغون بودم گفتم تو رو خدا منو بی هوش ک من از این لامپ بزرگ می ترسم گفت ترسی نداره این چراغ به این مهربونی بعد هم یک خانم تقریبا 45 ساله به من سلام کرد و گفت من دکترت هستم از فرط گریه فقط جواب سلامش رو دادم و نمی دونم چرا تحویلش نگرفتم .

خلاصه یک سرم بم من وصل کردند و یه آمپول توش زدند و بعدش من دیگه چیزی نفهمیدم  وقتی چشمام رو باز کردم روبروم یک ساعت دیواری بزرگ بود که یک ربع به یک رو نشون می داد یعنی عمل من ده الی بیست دقیقه بیشتنر طول نکشیده بود احساس گیجی و تهوع شدید داشتم سراغ بچه ام رو گرفتم، گفتم حالش خوبه یا نه ؟ عملم چطور بود ؟ گفتند عمل خوب بود و جنین جاش امنه .گلاب به روتون بالا آوردم این اولین باری بود که توی حاملگی بالا آوردم واقعا حالم بد بود بعدشم منو اوردند توی بخش و منو روی تخت خوابوندن احساس درد و سوزش شدیدی داشتم خوابیدم نمی دونم چند ساعت.

وقتی بیدار شدم چهره دو تا آدم مهربون رو دیدم که اومده بودند به ملاقات دختر و نوه کو کوله ایی که در بطن من بود نمی دونم چرا از دیدن اون دوتا چهره چروکیده  اینقدر دلم آتیش می گرفت فقط سلام کردمو گفتم چرا اومدید برین خونه استراحت کنین، البته مامان و با با ی  من اینقدرها هم پیر نیستند مامانم 52 ساله و پدرم 58 ساله ولی غم روزگار کمی اونها رو پیر کرده خلاصه مامان و بابا رفتند و من دوباره خوابیدم و خواهرام همچنان پیشم بودند .

ساعت 6 گفتم به پرستارها بگید من کی مرخص میشم. گفتند دکتر مرخصش نکرده. گفتم داشتم به هوش میومدم شنیدم که تکنسین اتاق عمل گفت دکتر تلفنی مرخصش می کنه . خلاصه بعد از چند بار تماس گرفتن با موبایل دکتر موفق شدن با دکتر صحبت کنن و دکتر منو مرخص کرد مثل قناری که از قفس آزاد می شد ذوق کردم و خواهرم لباسامو عوض کرد و منو با ویلچر نزدیک ماشین همسری اورد.

ببخشید که این پست کمی طولانی شد.

محتاج دعای شما هستم

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعتتوسط آنی | |

به نام خدا

پسر یاد ختر بودن مسئله ایی نیست

دوستان عزیز گلم نهایت سلام ودرود منرا پذیرا باشید  چطورین خوبین

من هم که حال خودم را میگم تا ببینید چطورم

داستان از اونجایی شروع شد که رووز 18 فروردین که جمعه بود دلگیر حدود ساعت 9 بود زنگ زدم به خواهر کوچیکه که بریم شهر بازی خواهرم گفت باشه بعد از 5 دقیقه دوباره تماس گرفت و گفت مامان گفته با ابن وضعیت که داری(باردای) نمیخاد بری شهر بازی با با مریضه بیا اینجا .

خلاصه من و همسری رفتیم خونه مامانم و حدود 11 برگشتیم و بعد از خوردن شام tv تماشا می کردیم که من زیر دلم درد گرفت دراز کشیده بودم و فیلم جدایی نادر از سیمین را از شبکه بیست  میدیدم .زیر دلم دردش خفیف، ولی مستمر بود خیلی نگران بودم دلشوره ام وقتی بیشتر شد که توی فیلم عنوان شد که خانمه 5/4 ماهه پسر حامله بوده، و بچه اش سقط شده دکترم گفته بود که بچه منم پسره...

واقعا نگران بودم و دردم قطع نشده بود خوابم برد و موقع نماز باز هم درد خفیف مستمر داشتم تا شنبه شب دیدم اصلا دردم قطع نمیشه آماده شدم رفتیم خونه مامانم با هم بریم بیمارستان ودوستم ((الی ))هم نگران من شده بود واومده بود .

وقتی پیش(( ماما)) رفتیم گفت برو آزمایش ادرار بده شاید عفونت ادراری داشته باشی یه سرم هم نوشت آخه فشارم پائین بود خلاصه اول آزمایش دادم بعد هم سرم زدم 1 ساعت طول کشید تا جواب آزمایش حاضر شد آزمایش نشون داد که عفونت ادرای ندارم و ماما گفت درد شما شاید ناشی از زایمان زود رس باشه و با آمپول پرژسترون باید جلوی اون گرفته بشه بعد هم دستگاه اورد تا صدای قلب جنین را بشنود.

گفت دستگاه ما خیلی حساس نیست اگه صدای قلبش نیومد کولی بازی در نیاری  . بعد از کلی گشتن بالاخره صدای جنین من که اون روز15 هفته 1روز بود شنیده شد و کمی خیالم راحت شد خانمه گفت که حتما فردا یک سونو بده حدودای ساعت یک نیمه شب از بیمارستان بیرون اومدیم و الی رو رسوندیم خونش.

خواهرم رفت خونه خودش و مامان وخواهر کوچیکه شب اومدن خونه ما خوابیدن .

واما 1شنبه 20فروردین 90

همسری از صبح یونی کلاس داشت من ساعت 8 بیدار شدم و هر مطب سونوگرافی را که میگی تماس گرفتم می گفتن سونو اورژانسی انجام نداریم.

خلاصه توی یک درمانگاه وقت گرفتم و با خواهر کوچیکه آژانس گرفتیم و رفتیم و خواهر دومی هم اومد بعد از یه کمی انتظار دکتر اومد ، من نفر دوم بودم به آقای دکتر گفتم زنده ست گفت مگه قرار بوده که مرده باشه بعدم گفت دردت طبیعیه گفتم جنین پسره گفت الان خیلی زوده بعد از کمی دقت گفت آره پسره من هم خوشحال از اینکه مشکلی ندارم از روی تخت پریدم پایین بعد خواهرم گفت آقای دکتر طول کانال طبیعی بود، کوتاه نبود ، دکتر گفت فکر کنم کوتاه بود.

دوباره دراز بکش تا ببینم وقتی دوباره خوابیدم گفت آره کوتاه ، یعنی جنین پایین و احتمال سقط هست و باید سر کلاژ کنم و این گونه بود که من فهمیدم که من و حبه انگور باید خودمان را به دست جراح بسپاریم.

 تمام پست ها از این به بعد ، من روی کاغذ می نویسم و همسری تایپ و آپ میکند .

محتاج دعای شما هستم و شما را به خدای منان می سپارم

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعتتوسط آنی | |

سلام عزیزای دلم خوبین

منم خدا رو هزار مرتبه شکر خوبم

من عمل سرکلاز انجام دادم یعنی دوختن رحم برای جلو گیری از سقط نی نی

الان هم خوبم و باید استراحت کنم

بهار جونم من حالم خوبه و نی نی هم خوبه

بوس

پست بعدی روی کاغذ مینویسم و میدم به خوهرم اپ کنه

قربون معرفت تک تکتونبعدی


+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعتتوسط آنی | |

سلام دوستای خوبم امروز رفتم سونو واسم یه مشکل بزرگ پیش اومده که واسه حبه انگور

خطرناکه خیلی محتاج  دعاتونم تو رو دعا کنید حبه واسم بمونه

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعتتوسط آنی | |

سلام عزیزای دلم خوبین

خوب تا اونجایی گفتم که من رفتم دکتر و 6 کیلو و نیم وزن اضافه کرده بودم و خیلی افسرده شدم

وقتی رسیدیم خونه شام باز هم اش رشته خوردیم دستپخت خواهرم  به مناسبت شنبه اول سال

از فردای اون روز یعنی 1شنبه 6 فروردین رژیم من بدبخت شروع شد

صبحانه یک کف دست نون +پنیر +خیار +شاید هم مغز گردو

ناهار هر چی باشه بدون نون و بدون برنج و بدون سیب زمینی و صد البته ماکارانی هم نباشه +سالاد بدون سس

مهمتر از همه بدون نمک!!!!!

6فروردین شام خونه جاری دومی بودیم

شام چلو کباب بود من دو تا سیخ کباب بدون برنج و نون خوردم

حالا مادر شوهر گیر داده چرا نمیخوری دکتر گفت نخوری

اینو دیگه کجای دلم بذارم

ببین که چقدر فاجعس ماهی بدون برنج و  بدون نون بدون نمک

البته بگم اجیل میخورم کم و میوه از هر کدوم یه دونه

واقعا هیچ غذایی  بدون نمک مزه نداره

کدو بدون نمک بیمزس در حد تیم ملی

سه شنبه 8 فروردین خواهرم و شوشو رفتن کربلا

مسافرتشو از همه فامیل پنهون کردو کسی خبر نداره

همون روز دختر خاله هام و خاله بزرگم اومدن خونه مامان اینا

تا منو دیدن گفتن چقدر ورم کردی و نمک نخور و این حرفا 

اقا ما هم خیلی ترسیدیم

خلاصه که اوضاعی هستش

یه روز همسری برام پیتزا درست کرد خوب بود اما نمک داشت عالی میشد 

روز سیزده بدر ما به خاطر حبه انگور جایی نرفتیم

ناهار رفتیم خونه مامانم به صرف پلو مرغ و اش رشته

پلو مرغ که من نخوردم

تا عصر اونجا بودیم 

دوشنبه

14 فروردین همسری رفت یونی کلاسش تشکیل نشد برگشت

ناهار کباب پیچ خوردیم وای بازم بدون نمک 

سه شنبه که امروز باشه همسری رفت مدرسه

من خورشت کدو پختم و یه لیوان شکوندم اخه برق رفته بود تاریک بود

شیشه ها رو جارو کردم و اومدم دراز بکشم دیدم پام خیسه

نگو زانوم  یه کوکولو بریده بود و از همون کوکولو یه مقدار خون اومده بود 

پتو. هم خونی شد

خورشتکدو خیلی بیمزه بود

بعد ناهار هم کلی دلم ضعف میرفت

راستی نی نی ما امروز 14 هفته و 4 روزشه

ما یعنی من و همسری  و حبه انگور تا یه ربع دیگه میریم استقبال خواهرم

خیلی دلم براش تنگ شده

من برم اماده شم بای


+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعتتوسط آنی | |

با سلام و درود فراوان خدمت دوستای گل و سنبل و بلبلم

حال و احوالتون چطوره  من که ای یییییییییییییییییییییییییی

خوب بگم که چهارم فروردین ما شام خونه مامان اینا بودیم

شام  ماهی و مرغ بود که در کمال تعجب من خیلی خوشم اومد و با تمام ولع خوردم

این معجزه دستهای چروک خورده زنی بود که غذا را با عشق پخته بود

معجزه دستهای مادرم

مادرم بینهایت دوست داررم و تا اخر عمر من و حبه انگور نوکرتیم 

یه پارچه ریون سرمه خواهرم خریده بود و من قصد داشتم یه مانتو گشاد یا همون پانچو بدوزم

عصر جمعه برش زدم و همسری هم اونو دوخت یه پانچو سرمه ای با مغزی های زرد که روی استینش دوخته شد

دستش درد نکنه خیلی قشنگ شده با شال سرمه ای  با کوکهای زرد (که خواهرم از هفت تیر خریده)ست شده

جمعه 4 فروردین شام خونه خواهر شوهر مهمان بودیم 

تازه رسیده بودیم که ناگهان مادر شوهر از جا پریدو خطاب به پدر شوهر چته حالت بده

اینقدر این حرکت وحشتناک بود که همه ترسیدن

منو که دیگه نگو اشکم اومد

اخرش هیچیش نبود فکر کرده بود خلاصه ترسی کردیم که نگو

شام باز هم باز هم مرغ

منکه نخوردم و با خودم اوردم

شنبه 5 فروردین هم که میدونین نوبت دکترم رو داشتم در روز 13 هفته و یک روزگی حبه انگور

از صبح استرس شدیدی داشتم

همسری رفته بود بیرون من هم بی نهایت از دستش لجم گرفته بود اخه میخواستم برم حمام و تنهایی میترسیدم

باید حتما یکی خونه باشه من برم حمام

خلاصه اومد وبعد از یه کمی بحث رفتم حمام تا اخر حمام خوب بودم لحظه اخر زیر دوش حالم خیلی بد شد

ناهار هم اش رشته خوردیم

شنبه اول سال بود و مادر شوهرم اش پخته بود خوردیم

ساعت 6 نوبت دکتر داشتم 6 اونجابودیم خواهرم هم همراه ما بود

اما خانم منشی گفت دکتر شماله و ساعت هفت و نیم هشت میرسه

چه فاجعه ای

دو ساعت اسیر بودیم

به خانم منشی گفتم میشه منو وزن کنید

منو برد به اتاق دکتر

رفتم روی ترازو .......وای خدای من 78 کیلو

دفعه قبل 71 و نیم

داشتم دیوونه میشدم

من چقدر فاجعه ام

خلاصه بد جوری خورد تو برجک من بدبخت 

خانم منشی گفت نشاسته باید حذف بشه

خسته شدم رفتم نشستم تو ماشین 

نون و پنیر و سبزی که من عاشقشم اورده بودیم

از گشنگی پنیر  و سبزی خوردن بدون نون خوردم

بعد از انتظار طولانی  ساعت 8 دکتر امد

من نفر دوم بودم

اول رفتم سونو 

دکتر  گفت جنینین سیزده هفته کامل رشد کرده

بعد ازش پرسیده جنسیتش معلومه گفت 

چه فرقی میکنه

شاید مثل خردادیان بشه تو ایران زن گرفت و رفت امریکا شوهر کرد

گفت میدونی تو افغانستان لباس  پسرونه تن دخترا میکنن و مدرسه پسرونه میفرستنشون

گفتم نه

همسری گفت بی بی سی نشون داد

دکتر گفت میدونم تو من و تو رو می بینی

گفتم جنسیت گفت

  ریش داره و کچله

پسره 

 خلاصه معلوم شد که نی نی ما پسره

اومدم بیرون به خواهرم گفتم خیلی خوشحال شد

خانمش فشارم رو گرفت 14 بود 

گوشی رو گذاشت رو شکمم ولی هر کار کرد  صدای قلی جنین نیود گفت زوده ده روز دیگه

برای دوازدهم هم ازمایش قند و این چیزا برام نوشت + سونو که باید انجام بدم و ببرم پیش دکتر

کمرم خیلی درد گرفته بقیه باش برای بعد

بای

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعتتوسط آنی | |

سلام پر از شور و نشاط و بهار تقدیم شما دوستان عزیزم

اول از همه سال نو رو تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی براتون باشه

جونم براتون بگه که دوشنبه 29 اسفند خواهرم شام ما رو دعوت کرد به رستوران

چرا؟  چون تولد شوهرش بود 

صبح خودش رقته بود کیک رو که قبلا سفارش داده بود گرفته بود و چون کیک سوپرایز بود شب ساعت هشت و نیم  بود

 خواهرم شوشو رو فرستاد حمام و من و همسری رفتیم کیک رو گرفتیم و رفتیم خونه مامان

خواهر کوچیکه یه صفایی به ابروهام داد و ساعت نه و نیم بود که رفتیم رستوران

خواهرم و شوشو  هم اومدن

خواهرم  سوهان  و خوراکی اورده بود

شام پیتزا زدیم  و بعد از اون  شوهر خواهرم رفت پول شام رو حساب کنه که دید صاحب رستوران کیک رو داره میاره که روش نوشته 35 و شمع روش روشن بود

دهنش باز بود مونده بود  و شوک شده بود

خلاصه شمعها رو فوت کرد و کیک رو برید و خوردیم و بعدم اومدیم خونه

بعدشم تا 3 نیمه بیدار بودیم و پای تی وی  و خوابیدیدیم

بعدشم ساعت 8 و نیم بیدار شدیم و بعد هم تحویل سال

یکم من و تو رو دیدیم و ساعت ده لا لا کردم و 12 بیدار شدم

سریع سبزی پلو با ماهی پختم که به علت ویار سبزی پلو با سالد خوردم

ماهی ازت متنفرم

عصر هم رفتیم خونه مادر شوهر

خانواده دایی شوهرم اومده بون که قضیه بارداری منو فهمیدن

شب هم خونه مادر شوهر بودیم به صرف چلو مرغ که من برنج خالی خوردم

بعد شام هم رفتیم خونه مامان اینا

امروز هم بعد از ظهر داداشم اومد اینجا

شام هم همسری کباب پیچ درست کرد خوشمزه بود

راستی بگم که حبه انگور امروز 12 هفته و 5 روزشه

یه کم هم فعالیت داره

خوب امیدوارم سال خوبی داشته باشین

خداحافظ

+نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعتتوسط آنی | |

سلام دوستهای خوبم چطورین خوبین مشغول خونه تکونی هستین یا خرید عید و تدارک سفره هفت سین؟

مشغول هر کاری هستید خدا قوت میگم بهتون و خسته نباشین

امروز حبه انگور 12 هفته و 1 روزگی رو تجربه میکنه

راستی بگم که چهار شنبه پیش دکتر نرفتیم به خاطر چهار شنبه سوری و قرار شد 5 فروردین بریم

توی این هفته اتفاق خاصی نیفتاد

یکشنبه مامان اینا اومدن اینجا و ناهار من یه لوبیا پلوی شفته درست کردم

شب مامانم یه کتلتی درست کرد که نگو

خیلی خوشمزه بود جاتون خالی

دوشنبه 22 اسفند ماه عروسی پسر خالم بود که من و همسری و حبه نرفتیم

به خاطر وجود حبه انگور دیگه

همسری هم دوشنبه بعد از ظهر کلاسا رو پیچوند و غذا قیمه از دانشگاه گرفت زدیم به بدن عالی بود

پهار شنبه هم که خونه بودیم

پنج شنبه صبح با همسری رفتیم بیرون یه کوچولو خرید کردیم عصر هم رفتم خونه مامان اینا

از موقعی که جواب ازمایش گرفتیم نرفته بودم خونشون

از در که رفتم بوی مرغ میومد داشتم بالا میاوردم

بعدش که حالم خوب شد  کلی با خواهرام و مامانم گپ زدیم

شب هم شام موندیم لوبیا پلو خوردیم از اون لوبیاهای خال دار

تا 12 اونجا بودیم بعدشم رفتیم یه دوری زدیم و اومدیم خونه

جمعه هم ساعت 3 و نیم وقت از اذایشگاه گرفتم رفتم موهامو کوتاه کردم

8000تومن سبک شدم مدلش خرد معمولیه 

امروز صبح رفتیم بیرون من یه عینک گرفتم که سفیده قابش و فردا اماده میشه

یه عینک افتابی هم روش اشانتیون میدادن اونم قابش سفیده

بعدشم اومدیم خونه

ظهر هم فسنجون خوردیم که بد جور حال من بینوا رو بهم زد

خوب بچه ها دیگه چه خبر

راستیی همسری تخم مرغها رو رنگ کرد منم واسشون صورت کشیدم

با مزه شدن

با مزه تر از همه یه چند تا نخود هستند که همسری واسشون چشم کشیده و روسری سرشون کرده خیلی بامزن

همیشه عاشق این روزای اخر سالم که مردم در تکاپو هستن

خونه ها از تمیزی برق میزنن

ولی بعضی وقتا یاد ادمای ضعیف می افتم و حالم بد جور گرفته میشه

خدا کمکشون کنه

یا حق



+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعتتوسط آنی | |

حبه انگور عزیز و دوست داشتنی سلام

چطوری عزیزم خوبی ؟بی مرام نه یه تکونی میخوری نه یه لگدی میزنی تا من از حال و احوالت جویا بشم همینطور منو نگران گذاشتی

البته حبه جان تو تقصیری نداری هنوز 11هفته و 1 روزته

الان بابایی توکه همسری من باشه رفته مدرسه و من تنهام

این بهترین موقعیت بود که بیام و این نامه رو برات بنویسم و درد دل کنم

حبه جون از وقتی تو اومدی جماعتی خوشحالن و سعی میکنن که من راحت باشم و استراحت کنم

مخصوصا بابایی

اکثر کارها رو میکنه طفلکی دیروز اتاق خواب رو مرتب کردو اون پرده صورتی رو که من یه ماه پیش خریده بودم رو نصب کرد

کل خونه رو جارو کرد خدایی خونه خیلی تمیز شد

بنده خدا بعدش یه سر دردی کرد که  نگو

پدرت خیلی مرد خوبیه و مطمئنم بابایی خوبی برای تو میشه

یعنی منم مامان خوبی برای تو میشم

مامان بزرگ تو یعنی مامان من که خیلی مامان خوبیه

بنده خدا از وقتی که فهمیده تو در وجود منی کلی ذوق کردهو هر وقت بیاد خونمون کلی کارای خونه رو انجام میده

اون کلی برای اینکه من باردار بشم نذر و نیاز کرده

همینطور برای سلامتی تو 

وقتی تو بزرگ بشی اون دیگه پیر شده باید خیلی بهش احترام بذاری و همه کار براش انجام بدی

پدر بزرگت که بابای من باشه خیلی ماهه و مهربون

حبه یه چیزی بهت میگم به کسی نگیا من بابا بزرگ رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم البته نه اینکه مامان بزرگ رو دوست نداشته باشم دوست داشتن پدرم یه جور دیگس

اپپدر بزرگت 15 یا 16 ساله که مریضه یه میگرن فوق حاد که بهش میگن سر درد خوشههای

البته خیلی با روحیه اس و از اینکه تو داری میای خیلی خوشحاله

باید وقتی بزرگ شدی عصای دستش باشی قول میدی

خاله فنان که داره از خوشحالی پر در میاره

خاله فنان دیگه کیه ؟خواهر منه دیگه .5 سال از من کوچیکتره

ولی واقعا خیلی برای من و تو زحمت کشیده

اصلا اون حق مادری گردن تو داره اون مثل مادر دوم تو میمونه مخصوصا که خیلی شبیه منه

چند وقت پیش رفت یه پیراهن واسم خرید که به من تنگ بود

بعد رفت یه لباس راحتی برام گرفت اونم تنگ بود اخر سر رفت یه سوئیشرت واسه تو خرید

الان داری میگی بترکی مامان مگه تو چقدر چاقی

حبه جون لباسا تنگه !!!

داشتم میگفتم خالت خیلی مهربونه  و در انتظار یه نی نی هستش 

باید براش دعا کنی که زود زود مامان بشه و مامانی همه زحمتاشو جبران کنه

راستی تو میتونی دعا کنی ؟

تو الان روحت و وجودت مثل یه لوح سفد و پاکه

میشه از خدا برای همه خانواده سلامتی بخوای

میشه دعا کنی که پدر بزرگ و مادر بزرگ همیشه خوب و سلامت باشن

میشه از خدا بخوای زود زود یه پسر خاله یا دختر خاله بهت بده

میشه از خدا بخوای به خاله قندک یه نی نی بده

میشه از خدا بخوای همونی که نمیتونم بگم

میشه از خدا بخوای یه خونه خوب و نقلی بهمون بده 

دست درد نکنه عزیز جون که این همه دعا میکنی

راستی حبه جان چهار شنبه باید بریم دکتر

اگه صدای ترقه اومد نترسیا

افرین نی نی شجاع 

کاری نداری عزیز من خسته شدم میرم دراز بکشم

بای بای

+نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعتتوسط آنی | |

سلام به روی ماه دوستان گلم

چطورین خوبین منو نمیبینید خیلی خوشیدا

اول از همه سالروز تولد خودم 11اسفند رو به خودم تبریک گفته که 32 سالم شد

پنج شنبه تولدم بود چهار شنبه به خواهرم گفتم بره واسم یه کیک بگیره

اونم با پدرم رفته بود یه قنادی کلاس بالا و واسم یه کیک گرفته بودن

کیک انتخاب پدرم بوده و خواهرم میگفت خیلی از این کیک خوشش اومده بود

یه کیک زرد بود که عکس یه خانمه روش بود مثل مینیاتورهای قدیم

خیلی ناز بود به نظر من چون وقتی من کوچیک بودم به پدرم میگفتم نقاشی برام بکش دخترای این شکلی میکشید

اما این دو تا خواهر بی تربیت من میگفتن خیلی کیک سلیقه بابا زشته

چهارشنبه که اینا کیک رو خریدن داشتن کیک رو میاوردن  خونه من بهم بدن ماشین بابا بنزین تموم کرد

خواهرم زنگید که انی شوهرت بنزین بیاره

همسری هم رفت جلدی بنزین گرفت و برد و داد به پدرم و کیک منو اورد

پنج شنبه روز تولدم مامان اینا و خواهرم  شب شام مهمان ما بودن

شام سالاد الویه و ژله بود

همسری از صبح مشغول درست کردن الویه بود اما نتونست کامل درست کنه

ظهر رفت مدرسه بعدش مامان اینا اومدن الویه رو درست کردن و کشیدن تو ظرف

بعدشم بنده خداها بشور و بساب و این حرفا

عصر هم خواهرم اومد بعدم داداشی اومد

بعدشم شروع کردیم به تولد بازی

یه کلاه سر من و یه کلاه سر همسری 

شمع فوت کردم و کیک بریدیم و جاتون خالی

با دوربین خواهرم فیلم گرفتیم و عکس

وای که من چقدر فاجعه ام

هنوز اوایل بارداری هستم اما تپل شدم و شکم تابلیی دارم

حالا کادوها

کادوی مامان اینا همون کیک بود که گرون هم بود انصافا

خواهرم یه ماشین کنترلی قرمز خریده بود واه حبه انگور

همسری هم یه تراول 50 تومانی

خلاصه شب هم شوهر خواهرم اومد و شام میل نمودیم

ژله های بدبخت که باد کردن و هیچکی لب نزد که نزد

اون شب هم که حال بنده خیلی بد بود چون دوغ خورده بدم

جمعه با همسری رفتیم بیرون  یه دوری زدیم یه کم لباس نی نی هارو نگاه کردم

خیلی گرون بودن خدا به دادمون برسه 

یه شنبیه همسری رفت یونی

مامانم اینا اومدن خونه ما

همسری صبح ابگوشت گذاشته بود  و رفته بود یونی

مامان اینا ناهار خوردن  و بازم مشغول بشور و بساب شدن

بعدشم مامان بیچارم یه دندون دردی کرد که نگو

نازی مامانی 

شب هم یه جا مهمونی مکه ای  دعوت داشتن البته من هم دعوت بودم اما به خاطر وجود حبه انگور  نرفتم

امروز هم همسری رفته یونی من تنها هستم

چهارشنبه هفته اینده باید برم پیش دکترم 24 اسفند میشه ساعت 6 عصر

چهارشنبه سوری هست و صدای ترقه

خدا به خیر بگذرونه اون روز رو

واسم دعا کنین بچه ها

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعتتوسط آنی | |